
زن ...
دوباره پای دار رفت ...
تا غنچه ی دستانش را به گلهای قالی ببخشد!

اینو زنگ ادبیات خانم ط گفتن ... خیلی حال کردم باهاش!!

افتاده اگر به خاک دیدی
از شاخه جدا شقایقی را
یا در دل موج سهمناکی
طوفان بشکسته قایقی را
ای عشق مرا نکرده باور
آن لحظه مرا به خاطر آور!

پ.ن: این تیکه بلد شده ش خیلی مهمه ها !!!
پ.ن٢: میدونم خیلی تنبل شدم ... سعی میکنم فاصله زمانی بین آپهامو کمتر کنم!!
پ.ن3: این دو تا عکسو خیلی دوست دارم!
تا نمیری کسی نخواهی شد!!!! 
.
.
.
پ.ن: فقط کمی آرامش .... یه اپسیلونم هم بهم برسه کافیه ...!
پ.ن2: به یکی گفتم خدا شاید خدا اینجوری بیشتر حال میکنه ... گفت گردن خدا ننداز!
پ.ن آخر: نمیدونم شنیدید یا نه یونسکو میخواد نوروز رو به نام افغانستان ثبت کنه!! یه میلیون امضای معترض ایرانی لازمه که جلوی این کار احمقانه رو بگیره! خواهش میکنم پشت گوش نندازید، همین حالا برید به این آدرس و اعتراض بدید. به آی پی هم حساسه ....! ایرانی نیستید اگر تا میتونید خبرشو پخش نکنید!
http://www.petitiononline.com/Norouz/
یه سوال مهم:
به آدمهای دور و برتون چند بار فرصت خطا کردن میدید؟
اصلا چنین فرصتی بهشون میدید؟!

مهمه .... لطفا جواب بدید ... 



پ.ن من قبلا خیلی از این فرصتها دادم .... به خاطر خیلیاش هم پشیمون شدم ... یعنی تقصیر خودم بود؟

چی میل دارید آقا ؟ - یه شیرقهوه بدون شکر ... بدون شیر !
دنیا هامون با هم خیلی فرق داره
واسه اینه که عاشق همیم !
فکر نمی کنم تا هزار سال نوری هم به جایی برسیم !
زندگی مسالمت آمیزیه ، تو آجر میندازی ... من دیوار میسازم
این بازی رو شروع کردم و دارم سعی می کنم ببازم .
دو ردیف دیگه مونده همدیگه رو نبینیم ... " چه دیوار قشنگی شده ! "
حداقل تو یه کار به نتیجه می رسیم ! هر چند که خیلی بیخوده !
من خیلی خوشحالم که هیچ وقت نمی رسم به گردِ پات
سرمو گرم می کنم با نقاشی و موسیقی و ادبیات
که تو هیچ وقت نمی فهمی که چه ربطی به عشق دارن و
دنبال راه حلی و می گی خیلی ها نمی ذارن
همه چیز و بگی که چه قدر به هم بی نیازیم !
گـِله گذاری بسه عزیزم ! ... بیا دیوارمونو بسازیم !
چی میل دارید آقا ؟ - یه شیرقهوه بدون شکر ... بدون شیر !
چه یکشنبه ی بیخودی ، چه غم ِ عجیبی داره هوا
سور زده به دلتنگی های عصر جمعه ها
که همه ازش فرارین و از وقتی یادم میاد اینجوریه !
هذیون می گم و امیدوارم بفهمی که از درد دوریه
زووریه این عشق و من راه فرارمو بستم و
وسط "همت " دراز کشیدم چون خیلی خستم و
نمیدونم تو از کدوم طرف میخوای بیای که لحظه ی پایانم باشی !
دیگه دنبال کوچه پس کوچه نیستم ... فقط می خوام تو اتوبانم باشی !
چی میل دارید آقا ؟ - یه شیرقهوه بدون شکر ... بدون شیر !
این پیچ ُ که رد کنیم به یه دوراهی میرسیم و به مردی که می تونی انتخابش کنی
من آیندمونو با چوب کبریت ساختم و تو خیلی راحت می تونی خرابش کنی !
فکر منو نکن . می تونم با این درد هم کنار بیام و
تو رو تو خاطره هام بنویسم
ترانه نویس که نشدم ...
با غم عشق تو شاید بتونم " کالیگرام " بنویسم !
من از بی تو بودن بیزارم و تو رو یه جای رویام می ذارم و
بیخودی به دلم آرامش میدم
من خیلی غمگینم و دنبال چیزای شیرینم و
واسه همین همیشه " اِسپرسو " سفارش می دم !
تا دوراهی، راهی نمونده و گاهی صدایی می شنوم که باید همونجایی که بودیم می موندیم !
تو ساکتی و من تو فکر اینم که چی شد ؟!
کجای نقشه رو اشتباهی خوندیم ؟!!
چی میل دارید آقا ؟ - یه شیرقهوه بدون شکر ... بدون شیر !

پ.ن: الی ناراحته ... خیلی! یه غم قلمبه ته دلش رسوب کرده ...! کمک میخواد ...! هوای دلش بدجوری مه آلوده ...
پ.ن2: از کجا آوردم؟ ضایعس دیگه .. طبق معمول از وب میلاد دزدیدم!
پ.ن3: دلم عین این عکسه گرفته .. میبینی چطوری مه همه جا رو گرفته؟


پدر راهنمایی میکرد و پسر درحالی که نگاهش با چپ و راست شدن دست پدرش همراه بود به سخنانش گوش میکرد ...

زن مثل گردو می مونه ... باید خردش کرد و بعد مغزشو درآورد و جوید ..!

زن مثل زعفرونه باید حسابی بکوبیش تا خوب عطر و رنگ بده!

زن مثل نمد میمونه ... باید یه نقشی بهش داد و تا میخوره کوبید توی سرش تا شکل بگیره!

زن مثل ......
پسر فریاد کشید: مواظب باش! داره می سوزه ...
پدر دستش را گزید و بر سرش کوبید و عاجزانه ناله سر داد: خداد به دادم برسه ... بدبخت شدم! مامانت این لباسشو خیلی دوست داشت ...!!


پ.ن: هه هه هه ... 

پ.ن٢ :بچه ها نمیدونم تابه حال چنین عنوانهایی تو لیست بلاگهای آپ تو دیت شده ی پرشین بلاگ دیدید یا نه ... جالبه که تاحالا هرچند بار گذارش تخلف داده شده کسی از مسئولین پرشین بلاگ کوچکترین توجهی نمیکنه! شاید یه اعتراض دسته جمعی موثر باشه:

پ.ن٣: راستی برای اطلاعات بیشتر راجع به پیوست بالا یه سری هم به وبلاگ بنیامین بزنید
فکر کردم خیلی حیفه نویسم از روزی که گذشت ...!
نمیدونم میتونم توصیف کنم احساسم رو یا نه ..
امسال اولین سالی بود چنین حسی داشتم! با این که هرسال این روزها رو همینجا گذروندم!
زنجان ... شهری که عظمت دسته حسینه ش توی دنیا همتا نداره!!!
دلم تموم مدّّت وول وول میخورد توی سینه .. دستا رو که روی قفسه سینه میکوبیدند، صدایی که بلند میشد انگار از قلب من بلند میشد ... دلم رو از جا می کند ...!!!
نمیدونم ... شاید بغضم بیشتر واسه سوگ خودم بود تا امام حسین ... ولی هرچی که بود اون حس و حال عمیقترش میکرد ...
.
.
.
راستی امروز از بچّه هایی عکس گرفتم که سربند یا شال سبز سرشون بود ... سبز حسینی ! نه سبز ریا ..

این عکس هم از دسته امساله: ( چقدر یه نفر میتونه کور باشه که این همه جمعیّـتو انکار کنه؟ :) )

جمعه 4/ 10 /88
پ.ن: دو تا عکس بالا منبعشون اینترنته خودم نگرفتم ...
پ.ن2: یل یاتار... طوفان یاتار ... یاتماز حسینین پرچمی ....! (باد بالاخره میخوابه، طوفان میخوابه، ولی پرچم حسین هرگز ...!!)

لعنت به اس ام اس ها و ...
...
دلم برای صدای پدرت تنگ شده !!!

پ.ن: من ننوشتم => برداشت آزاد در باره ی من به شدّت ممنوع! حتی اپسیلونی ...!
امشب تولد مهدیس دعوت بودیم بعد از کلاس خواهر مهیا اومد دنبالمون که بریم تولد،
از اونجایی که یک عدد تابلو سر هیچ خیابونی(حتی یکی برای نمونه!) نبود، مجبور شدیم در به در دنبال اسم آدرس بگیردیم ... از مغازه ها و آدما گرفته تا .... خونه ها!
آره خب .. چیکار کنم ... حوصله م سر رفت اینقدر گشتیم .. رفتم دستمو گذاشتم رو اولین زنگ خونه ای که دیدم!
مهیا خندید! خانومه جواب داد: بله؟ منم حواسم پرت شد گفتم: الو، سلام!! 
بعدش هم با خنده گفتم: منزل آقای .... ؟ 
خانوم هم با عصبانیت و به ترکی گفت: سیز نیه گولوروز؟
( شما چرا داری میخنندی؟ )
منم جدی شدم( آدم شدم) گفتم باشه ببخشید حالا منزل آقای ....؟ 
خانومه هم با لهجه گفت: اصلا منم نمیگم! 


پ.ن. چی بگم ؟! برداشت آزاد ....

تابستان امسال را از یاد نمی برم
ترکم کردی و گفتی که
به اندازه ی یک قرص سرماخوردگی دوستم داشتی !
...
چه زود دلتنگم شدی .
چه زود سرما خوردی !!!
پ.ن: یه مدّته دیپرس شدم! بعضیا پرسیدن چمه ... به همشون هم همینو گفتم:مدلمه! اصلا نمیشه توضیح داد! 